الملا فتح الله الكاشاني

13

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

تا بعد از سه روز به جهت اين واقعه گفت كه ميترسم كه او را گرگ بخورد و حضرت رسالت ( ص ) فرمود كه لا تلقنوا الكذب فيكذبوا فان بنى يعقوب لم يعلموا ان الذئب ياكل الانسان حتى لقنهم ابوهم كذب را تلقين مردم نكنيد تا دروغ گويند كه فرزندان يعقوب نميدانستند كه گرگ آدمى را مىخورد تا آنكه از پدر خود شنيدند و آن را وسيلهء تدبير خود گردانيدند * ( قالُوا ) * گفتند فرزندان يعقوب * ( لَئِنْ أَكَلَه الذِّئْبُ ) * بخداى كه اگر بخورد او را گرگ * ( وَنَحْنُ عُصْبَةٌ ) * و حال ما گروهى توانا و قوى هيكليم كه هر يك از ما با ده شير محاربه و مقاومت ميتوانيم كرد * ( إِنَّا إِذاً ) * بدرستى كه ما آن وقت كه برادر را بچنگ گرگ دهيم * ( لَخاسِرُونَ ) * هر آينه زيانكاران باشيم پس چون يعقوب ( ع ) مبالغهء فرزندان شنيد و ميل دل يوسف بگشت دشت و تماشاى صحرا و كوه ديد ديده و دل بر الم هجران نهاد و به قضاى ربانى راضى شده بفرمود تا سر و بدن يوسف را شستند و مويش شانه زده جامهاى نوش پوشانيدند و پيراهن ابراهيم ( ع ) كه جبرئيل از بهشت آورده و بوقت انداختن در آتش نمرودى در وى پوشانيده بود و به ميراث بيعقوب رسيده بود چون تعويذ بر بازويش بست او را ببرادران سپرد و فرمود كه برويد در بيرون دروازه كنعان در زير شجرة الوداع توقف كنيد تا من نزد شما آيم و شجرة الوداع درختى بود كه هر كه به سفر رفتى ياران وى را آن جا وداع كردندى و خويشان و دوستان تا بدان محل بمشايعت رفتندى گويا كه بيخ آن شجره به آب اندوه پرورش يافته بود و شاخ و برگش در هواى محنت و بلا نشو و نما يافته بود پسران بفرمان پدر از شهر بيرون آمدند و در سايهء آن درخت قرار گرفتند يعقوب ( ع ) جامهء پشمينه در پوشيد و عمامهء از پشم بافته بر فرق مبارك نهاد و ميان بر بسته و عصا در دست گرفته روى بدروازه آورد و چون هرگز رسم نبود كه يعقوب بمشايعت فرزندان رود هر كه آن صورت مشاهده ميكرد در تحير و تعجب ميافزود و از سر كار و حقيقت حال بى خبر بود چون نظر فرزندان بيعقوب افتاد از جاى برجستند و دست و پاى پدر را ببوسيدند يعقوب يوسف را در بر گرفت و روى بر رويش نهاد و گفت اى فرزندان مرا معذور داريد كه از اين پسر بوى جد و پدر ميشنوم او به جهت اين از ديدار او مطلقا سير نميشوم پس گفت اى فرزند ارجمند و اى مونس دل دردمند اگر توانستمى ترا بر گردن گرفته بر دمى و باز آوردمى اما پدرت ضعيف و نحيف است و منتظر ديدار شريف تو زنهار زنهار تا شب در صحرا نباشى و دل پدر را به ناخن فراق نخراشى ( يا بنى لو بقيت الليل لاحترقت ) اى پسر اگر شب در صحرا بمانى و باز نيايى بيم آن هست كه در آتش فراق بسوزم و شرار شعله جانسوز در كانون سينه برافروزم يوسف پشت خم كرد تا پاى پدر را بوسه دهد پدر سر مباركش را برداشت و پيشانى نورانى وى را بوسيد و گفت